تنهاترین هم که شوم
باز تو در انتهای جاده ی بی حوصله گی هایم
به امیدی هنوز جوان ،دست تکان میدهی..
به باد نمیگویم سلامم را به تو برساند
قاصدک را نیز اسیر خودخواهی ام نخواهم کرد
اگر تو انتهای آن جاده باشی تمام راه را آرام میایم و سر به زیر دستانت را میگیرم
حتما ان روز هم به برامدگی رگ دستت میخندم ،با بغض ِ هزار ساله ام..

خواستم پيله اي بسازم همه از جنس غرور
ودر آن دلخوش كنم به روشنايي نور
اما.......
ای کاش خورشید نگاهت هیچ گاه
بر سرزمین سرد تنهایی من نمی تابید
ای کاش هرگز از نو زندگی کردن را با تو نمی گفتم
تو می گفتی دنیا زیباست
می گفتی می توان بهتر بود
تو بودی که می گفتی از پیله ات خارج شو
من می دانستم پیله ام بهترین جا برایم است
برای منی که همیشه محکومم
حکم من تنهایی درون همان تاریکی پیله بود
فقط می دانم حالا اسیر طوفانی از جنس تردید هستم
می دانم نمی توانم دیگر بخندم
می دانم که در روحم آرامش نیست
می دانم شبی خواهد رسید که به هر چیزی بتازم
شاید دوباره پیله ای بسازم
و به درونش بخزم
نزدیک است
اما اگر دوباره به پیله باز گردم
دیگر برای هیچ کس پروانه نخواهم شد

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ،
وجودم از تمنای تو سرشار است ،
زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ...
خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ...
رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛
همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛
همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛
همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛
همان جاها ، که پشت پرده شب ،
دختر خورشید فردا را می آرایند ؛
همین فردای افسون ریز رویایی ،
همین فردا که راه خواب من بسته ست ،
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است !
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست !
همین فردا ، همین فردا...
... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ،
سیاهی تار می بندد ،
چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ،
دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ،
به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست !
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناریها سرود صبح می خوانند ...
... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه :
تو را ، از دور می بینم که می آیی ،
تو را از دور می بینم که می خندی ،
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ،
... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،
سراپا چشم خواهم شد .
تو را در بازوان خویش خواهم دید !
سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد .
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت :
برایت شعر خواهم خواند ،
برایم شعر خواهی خواند ،
تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید !
و گر بختم کند یاری ،
در آغوش تو ...
... ای افسوس !
سیاهی تار می بندد ،
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز
زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است
زودتر بیا
من زیر باران ایستاده ام
و انتظار تو را می کشم
چتری روی سرم نیست
می خواهم قدم هایت را با تعداد قطره های باران شمارش کنم
تو قبل از باران می رسی ؟
یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد ؟
مرا که ملالی نیست
حتی صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم
نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم
نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است
هر وقت چلچله برایت نغمه دلتنگی خواند
و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا
من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم
انتظار
انگار زمان متوقف شده
چقدر دیر سپری می شود
هنوز چند روزی نشده که به انتظارش نشسته ام
ولی انگار سالها گذشته است
انتظار کشیدن چقدر سخت است
سخت تر از ...
نمی دانم
ولی سرانجام به پایان می رسد
او دارد برمی گردد و من دوباره او را می بینم
این بار به او می گویم که چقدر دوستش دارم
شاید دیگر مرا ترک نکند و مرا تنها نگذارد
به او می گویم که زندگی بدون او چقدر برایم سخت است
ولی او هنوز نیامده و باید منتظرش باشم
آه که چقدر سخت است
انتظار ...
توی وجود يك بچهي يهساله، حتا چندماهه، چه نيرويي هست كه همهي بزرگترا - فارغ از سن و سال و مرتبه و مقام - خودشون رو به زمين و آسمون ميزنن كه بچههه يك گوشهي چشمي به اونا بكنه و لبخندكي به روي اونا بزنه؟
آيا اون نيروي مرموز رو داري؟ ميشناسيش؟ مزهش كردي؟ هديهش دادي؟ هديهش گرفتي؟
يه گوشهي دنج بشين، يه كاغذ در بيار و فهرست كن كه از اون نوزاد چي كم داري و چرا.؟؟؟؟
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار
اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود, می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان- بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم, می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه اش کنم, به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که اورا آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را, برای لحظه ای هم که شده, بیندازم روی زمین.
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه مصطفی مستور
گفته بودم:
" تو در دیدگانم اشک کاشتی
ولی من
اشک هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهند شد
می دانم..."
دو روز مانده به پايان عمر تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ نميدانم !بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است...
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید عمر فردايمان وجود دارد!؟
امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.
پیراهن غصه هایم را به تن می کنم
و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند
و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.
شاعر می شوم
به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم
و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.
شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم
و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند
و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.
از تمام غصه هایی که پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند
درمی یابم که شاعران بی قرارند.
بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی
که دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.
شاعران تنهایند.
این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم
از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.
پس من هم شاعر بودم.
از همان روزی که خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.
از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک گشتی
و همه اینها یک بهانه دارد
بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و
بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش
از درد چشم خود نالید.بیماری زن شدت گرفت.و آبله تمام صورتش
را پوشاند.مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم
می نالید.موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل
انداخته بود و شوهر هم که کور شده همه مردم می گفتند چه خوب عروس
نا زیبا همان بهتر که شوهرش نا بینا باشد.۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.همه تعجب کردند.مرد گفت:
"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
وقتی دعا میکنی دعای تو از این جهان خارج میشود و به جایی میرود که هیچ زمانی نیست!! دعایت به قبل از پیدایش عالم میرود.دعایت به آن جا میرود که تقدیرت را مینویسند!

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
خواب گل مهتابي است
اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من، تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود
دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا
اي هميشه آبي اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را
اي هميشه روشن، بازکن چشم به من
تا حالا شده صدای شکستن دل یه آدمو بشنوی ؟ دل آدما آنقدر آرام و بیصدا می شکنه که هیشکی صداشو نمی شنوه . اما واسه خود اون آدم مثل اینه که کوه قلبش ریزش کرده . یه ریزش خیلی وحشتناک که اگه کسی نباشه اونو از زیر آوار نجات بده ، می میره . اینطوریه که شکستن دل آدما جزو قانونهای ثابت و ماندگار این عالم می شه . خورشید باید غروب کنه چون در غیر اینصورت ، ماه فرصت خودنمائی پیدا نمی کنه . ابرها باید ببارند چون اگه نبارن دل آسمون از غصه می ترکه . دل آدم هم باید بشکنه تا یه دل دیگه فرصت زندگی پیدا کنه . ما که نمیتونیم با این قانون مبارزه کنیم ؛ حد اقل باید یاد بگیریم که چطوری باهاش کنار بیایم !!!
ستاره ها وقتی میشکنند ، می شن شهاب ؛ اما دلی که میشکنه میشه سوال بی جواب
خودم را در آغوش کلمه ها رها می کنم و بیصدا میگریم بی صدا می خندم بی صدا عاشق میشوم و بیصدا میشکنم.
هیچ کس نام مرا به یاد نمیآورد گویا باد پلاک خانهام را با خود برده است. آرزوهایم را بر دفترم جای میدهم و انگشتانم را با شاخههای درخت سیب پیوند میزنم. فردا همه سیبها سرخ و سبز کال و رسیده بوی آرزو های مرا خواهند داد و بوی عاشقانههای مرا ...
عشق به اعتبار دوامش عشق است نه شدت ظهورش…
نادر ابراهیمی
آشنای قدیمی خوشحالم که نوشته هایم را می خوانی.کاش رد پایی از تو به جا می ماند.به شیرینی مولودِعسل...؟؟؟
برای او که شعرهايم را و البته شاعر شعرهايم !!! را دوست ميدارد...
گفتی شراب و شعر و شبنم دوست داری
امشب ولی باران نم نم دوست داری
گفتی غزل را عاشقانه عاشقانه
گفتی غزلهای پر از غم دوست داری
با من بگو زیبای خوب آسمانی
با این همه آیا مرا هم دوست داری؟
سر را به زیر انداختی چیزی نگفتی
نه نشنوم این را که مبهم دوست داری
شعرم شرابم شبنمم هر چه بخواهی
آشفته ای اینگونه درهم دوست داری؟
این زمزمه آری به گوشم آشنا بود
آهسته می گفتی شنیدم دوست داری
>> مرد قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:
خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه:
اى بنده ى من! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد كف اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدرآهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
را مى توانم انجام بدهم ، اما ........ آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
اي خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود به من بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟!! <<![]()
![]()
![]()
مدت زيادي از ازدواجشون ميگذشت و طبق معمول ، زندگي فراز و نشيبهاي خاص خودش رو داشت. يك روز زن كه از ساعات زياد كاري شوهرش عصباني بود و همه چيز و از هم پاشيده مي ديد ، زبون به شكايت بازكرد و باعث نااميدي شوهرش شد.
مرد بعداز يك هفته سكوت همسرش، با كاغذ و قلمي كه توي دستش بود به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هراون چيزي كه باعث آزارشون مي شه رو بنويسند و در مورد اون باهم بحث و تبادل نظر كنند.
زن كه گله هاي بسياري داشت بدون اينكه سرخودش رو بلند كنه ، شروع كرد به نوشتن، مرد هم بعداز نگاهي عميق و طولاني به همسرش ، نوشتن رو آغاز كرد.
يك ربع بعد با نگاهي به همديگه كاغذها رو رد و بدل كردند.
مرد به زن عصباني و كاغذ لبريز از شكايتش خيره موند، اما زن با ديدن كاغذ شوهرش، خجالت زده شد و به سرعت كاغذ خودش رو از دست شوهرش گرفت و پاره كرد . شوهرش در هر دو صفحه اين جمله رو تكرار كرده بود : " دوست دارم عزيزم "