تبليغاتX
بيصدا مي شكنم

اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود, می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان- بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم, می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارمخلاصه اش کنم, به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر  می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که اورا آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت.   آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را,  برای لحظه ای هم که شده,  بیندازم روی زمین.

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه            مصطفی مستور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

گفته بودم:

" تو در دیدگانم اشک کاشتی

ولی من

اشک هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهند شد

می دانم..."

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دو روز مانده به پايان عمر تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ نميدانم !بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

 

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است...

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید عمر فردايمان وجود دارد!؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.

      پیراهن غصه هایم را به تن می کنم

      و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند

      و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

     شاعر می شوم

     به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم

      و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.

     شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم

      و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند

     و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.

     از تمام غصه هایی که  پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند

     درمی یابم که شاعران بی قرارند.

      بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی

      که  دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.

     شاعران تنهایند.

      این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم

      از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.

     پس من هم شاعر بودم.

      از همان روزی که  خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.

      از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک  گشتی

و همه اینها یک بهانه دارد

    بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و

بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش

از درد چشم خود نالید.بیماری زن شدت گرفت.و آبله تمام صورتش

را پوشاند.مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم

می نالید.موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل

انداخته بود و شوهر هم که کور شده همه مردم می گفتند چه خوب عروس

نا زیبا همان بهتر که شوهرش نا بینا باشد.۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.همه تعجب کردند.مرد گفت:

"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

وقتی دعا میکنی دعای تو از این جهان خارج میشود و به جایی میرود که هیچ زمانی نیست!! دعایت به قبل از پیدایش عالم میرود.دعایت به آن جا میرود که تقدیرت را مینویسند!
میرود و تقدیر نویس ِ مهربان عالم تقدیرت را با توجه به دعایت مینویسد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو

صفحه ذهن کبوتر آبي است

خواب گل مهتابي است

اي نهايت در تو، ابديت در تو

اي هميشه با من، تا هميشه بودن

باز کن چشمت را تا که گل باز شود

قصه زندگي آغاز شود

تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود

تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است

فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است

سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را

باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

اي هميشه آبي اي هميشه دريا

اي تمام خورشيد اي هميشه گرما

سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را

اي هميشه روشن، بازکن چشم به من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 تا حالا شده صدای شکستن دل یه آدمو بشنوی ؟ دل آدما آنقدر آرام و بیصدا می شکنه که هیشکی صداشو نمی شنوه . اما واسه خود اون آدم مثل اینه که کوه قلبش ریزش کرده . یه ریزش خیلی وحشتناک که اگه کسی نباشه اونو از زیر آوار نجات بده ، می میره . اینطوریه که شکستن دل آدما جزو قانونهای ثابت و ماندگار این عالم می شه . خورشید باید غروب کنه چون در غیر اینصورت ، ماه فرصت خودنمائی پیدا نمی کنه . ابرها باید ببارند چون اگه نبارن دل آسمون از غصه می ترکه . دل آدم هم باید بشکنه تا یه دل دیگه فرصت زندگی پیدا کنه . ما که نمیتونیم با این قانون مبارزه کنیم ؛ حد اقل باید یاد بگیریم که چطوری باهاش کنار بیایم !!!

ستاره ها وقتی میشکنند ، می شن شهاب ؛ اما دلی که میشکنه میشه سوال بی جواب 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

در کنار پنجره‌ای که از آن می‌توانم تمام ستاره‌های شب را در آغوش بگیرم و ستاره چشمانم را با ستاره‌های آسمان یکی کنم به روزهای غریب می‌اندیشم به روزگاران رفته به نامه‌های نانوشته به حسرت‌های در دل مانده به سرخی گل پژمرده‌ای که در باغچه کوچک عطر جان بخش عشق را در فضا پراکنده می‌کرد. به درخت بیدی که تکه چوبی بیش نشده است به عشق‌های دروغین به حرفهای ناگفته‌ و ... و آرزو می‌کنم که ای کاش قلب‌ها در چهره‌ها بود تا دروغ معنا پیدا نکند اما افسوس که ...

خودم را در آغوش کلمه ها رها می کنم و بی‌صدا می‌گریم بی صدا می خندم بی صدا عاشق می‌شوم و بی‌صدا می‌شکنم.

هیچ کس نام مرا به یاد نمی‌آورد گویا باد پلاک خانه‌ام را با خود برده است. آرزوهایم را بر دفترم جای می‌دهم و انگشتانم را با شاخه‌های درخت سیب پیوند می‌زنم. فردا همه سیب‌ها سرخ و سبز کال و رسیده بوی آرزو های مرا خواهند داد و بوی عاشقانه‌های مرا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

عشق به اعتبار دوامش عشق است نه شدت ظهورش

نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

آشنای قدیمی خوشحالم که نوشته هایم را می خوانی.کاش رد پایی از تو به جا می ماند.به شیرینی مولودِعسل...؟؟؟

برای او که شعرهايم را و البته شاعر شعرهايم !!! را دوست ميدارد...

گفتی شراب و شعر و شبنم دوست داری

امشب ولی باران نم نم دوست داری

گفتی غزل را عاشقانه عاشقانه

گفتی غزلهای پر از غم دوست داری

با من بگو زیبای خوب آسمانی

با این همه آیا مرا هم دوست داری؟

سر را به زیر انداختی چیزی نگفتی

نه نشنوم این را که مبهم دوست داری

شعرم شرابم شبنمم هر چه بخواهی

آشفته ای اینگونه درهم دوست داری؟

این زمزمه آری به گوشم آشنا بود

آهسته می گفتی شنیدم دوست داری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

>> مرد قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى  انداخت و گفت:

خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى
 
محبوب 
من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
اى خداى كريم ! از تو مى خواهم
 
جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم   
!!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه:
اى بنده ى من! من ترا بخاطر
 
وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد كف اقيانوس آرام را 
آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدرآهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
را مى توانم انجام بدهم ، اما ........ آيا نمى توانى آرزوى
 
ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ،
 
آنگاه گفت :

اي خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود  به من بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :

اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى  باشد يا چهار باندى ؟!! <<

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

مدت زيادي از ازدواجشون ميگذشت و طبق معمول ، زندگي فراز و نشيبهاي خاص خودش رو داشت. يك روز زن كه از ساعات زياد كاري شوهرش عصباني بود و همه چيز و از هم پاشيده مي ديد ، زبون به شكايت بازكرد و باعث نااميدي شوهرش شد.

مرد بعداز يك هفته سكوت همسرش، با كاغذ و قلمي كه توي دستش بود به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هراون چيزي كه باعث آزارشون مي شه رو بنويسند و در مورد اون باهم بحث و تبادل نظر كنند.

زن كه گله هاي بسياري داشت بدون اينكه سرخودش رو بلند كنه ، شروع كرد به نوشتن، مرد هم بعداز نگاهي عميق و طولاني به همسرش ، نوشتن رو آغاز كرد.

يك ربع بعد با نگاهي به همديگه كاغذها رو  رد و بدل كردند.

مرد به زن عصباني و كاغذ لبريز از شكايتش خيره موند، اما زن با ديدن كاغذ شوهرش، خجالت زده شد و به سرعت كاغذ خودش رو از دست شوهرش گرفت و پاره كرد . شوهرش در هر دو صفحه اين جمله رو تكرار كرده بود : " دوست دارم عزيزم "       

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پُرٍ دوست

 کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام

 گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد

 یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

 شرط وارد گشتن

 شستشوی دلهاست

 شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

 بر درش برگ گلی می کوبم

 روی آن با قلم سبز بهار می نویسم

 ای یار خانه ی ما اینجاست

 تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه ی دوست کجاست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگر
 ی بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
   گریه ام ولی امان نمی دهد ...

شادروان قیصرامین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته ی تو، صبوری!
 مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده ی تو ،دلواپسی!
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه ی
 تو، بیداری !
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !

روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه ی سالهای دلتنگی ام بود!
روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

قربون چشم های خوشگلت

ساعت حموم عشق من

برای همه ی زندگیم که به برکت وجودش دلم نور گرفت ومادرشدم.

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده 

    ای به روی چشم من گسترده خویش
    شایدم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پا ک 
   ای تپش های تن سوزان من
   آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر 
   ای در بگشوده بر خورشیدها
   در هجوم ظلمت تردید ها

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست 
    ای دلتنگ من و این بار نور ؟
   هایهوی زندگی در قعر گور ؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من 
   پیش از اینت گر که در خود داشتم
   هر کسی را تو نمی انگاشتم 

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن  
   سرنهادن بر سیه دل سینه ها
   سینه آلودن به چرک کینه ها 

در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن  
   زر نهادن در کف طرارها
   گمشدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته 
     چون ستاره با دو بال زرنشان
     آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت 
  جوی خشک سینه ام را آب 
،  تو
  بستر رگهایم را سیلاب       
،  تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با    قدمهایت    قدمهایم     براه
   ای به زیر پوستم پنهان شده
   همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم
   آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب 
   آه آه ای از سحر شاداب تر
   از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست 
   عشق چون در سینه ام بیدار شد
   از طلب پا تا سرم ایثار شد 

 این دگر من نیستم  ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم 

   ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
   خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم 
   آه می خواهم که بشکافم ز هم
   شادیم یکدم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های 
   این دل تنگ من و این دود عود ؟
   در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
    ای نگاهت لای لایی سحر بار
    گاهواره کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب 
   خفته در لبخند فرداهای من
   رفته تا اعماق دنیا های من 

 ای مرا با شور شعر آمیخته
 این همه آتش به شعرم ریخته 

    چون تب عشقم چنین افروختی
    لا جرم شع
رم به آتش سوختی

 فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دلم را سنگفرش آسمان نگاهت می کنم.
بارانهای گاه به گاهت را در چاله های ذهنم جمع می کنم تا از هرز رفتنشان جلوگیری شود.
 

خودم را سپر غرشهای سهمگینت می کنم که مبادا برقش کبوتربچه هایمان را بگیرد!
گاه آنقدر تلخ و گزنده ای که تاتوره بودنم را تشدید می کنی، تلختر می شوم و از بودنت دلگیر.
و گاه چنان زلال و آبی می شوی که تصویر آینده ای
 
امیدبخش را در نگاه مهتابیت می بینم و بودنت شادم می کند.
می دانم و میدانی که می گذرد.
این روزهای تلخ و
 
طوفانی می گذرد.
می دانم و می دانی که خدایی هست تا
 
گرداب زندگیمان را سامان بخشد.
تلخیم را تاب بیاور... تلخیت را با امید روز روشنی دیگر، به جان می خرم.
همسفرم تاب بیاور که راهمان بس دراز است و دشوار.
اما خدا حامی و همراه این راه ناهموارمان است.
تنها خدا!

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T