تبليغاتX
بيصدا مي شكنم

روزي دوباره كبوتر هايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت

روزي كه كمترين سرود

بوسه است

و هر انساني

براي هر انسان

برادري ست

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل

افسانه است

براي زندگي

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي .

روزي كه آهنگ هر حرف

زندگي است

تا من بخاطر آخرين شعر ، رنج جست و جوي قافيه نبرم .

روزي كه هر لب ترانه يي ست

تا كمترين سرود بوسه باشد

روزي كه تو بيايي براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يكسان شود .

روزي كه ما براي كبوترهايمان دانه بريزيم ...

و من آنروز را انتظار مي كشم

حتي روزي كه ديگر نباشم ./

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دیگر وقت رفتن است

باید کوله بار تنهاییم را به دوش بگیرم و چشم از انتظار آمدنت بردارم

چرا که دیگر وقت رفتن است

و شاید مجالی نباشد برای اشک های دوباره ام

جای خالی حضورت در کنج ویرانه های قلبم خودنمایی می کند

و خاطرات روزهای با من بودنت در جای جای ذهن خسته ام پرسه می زند

و یاد بازیگوشی چشمانت رویاهایم را رنگین می کند

و من اما مجالی برای بودن ندارم

میروم . . .

اما شاید وقتی دیگر، جایی دیگر، بیابم تو را

که همه وجودم از آن توست

و من بی تو هیچم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بداني ، چه نداني

از درت روي نتــــــــابم ، چه بخواني ، چه براني

دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئي چه نجوئي

ديده ام جـاي تــــو باشد ، چه بـماني ، چه نـماني

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسي چه نپرسي

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بداني ، چه نداني

ميتواني به همه عـمر ، دلم را بفريبي

ور بکوشي ز دل من بگريزي ، نتواني

دل من سوي تــــــو آيد ، بزني يا بپذيري

بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهي يـا بستاني

جاني از بهر تـو دارم ، چه بخواهي چه نخواهي

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخواني چه نخواني

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

دخترکی با سرانگشت خود گوهری برداشت و به من نشان داد

گوهر حضور تو را آرزو می کرد و قلبم بودن در کنارت را و چشمانم نگاهت را.

اما هیچکس طوفان حادثه را پیش بینی نمی کرد . زمانی که طوفان, قلبم را فرا گرفت

سوار بر قایق مهرت به سوی تو آمدم اما نمی دانستم که قایق شکسته ات مرا در طوفان و گرد باد

سهمگین رها می کند .

وقتی در مرداب رها شدم کم کم وجودم تو را فریاد کشید اما باران بی مهری ات به رگبار

تبدیل شد و مرا با خود برد.

صبحدم همان دخترک پیکر بی جانم را در ساحل بی مهری ات یافت

در حالی که چشمانم باز بود و منتظر و تو آرام  قدم زنان

پیش آمدی و از مقابلم  گذر کردی .هیچ نگفتی .نوشته هایم کنارم بود

قدمهایت روی نوشته ام گذر کردند و فریاد نوشته ها را در گلو شکستند.

دخترک نوشته های گل آلود را برداشت و به سراغ تو آمد

مقابل چشمانت گرفت   تو چه راحت پاره کردی و به باد سپردی

سالیان بعد دخترکی بر روی ماسه های ساحل تکه کاغذی پیدا کرد

که بر روی آن نوشته بود : دوستت دارم ........  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

تورا به جان شقایق ها قسم

به تمام دار و ندار زندگیم

به شکوه ی تمام لحظه ها ی تنهایی

و به وسعت دنیای خالی از کینه ای که برای خودم ساخته ام

به شفافیت دنیای مملو از عشق!

و به موجودیت گلهای سرخ!

به تمام انانکه دوست داشتن را دوست دارند

و عشق را باور می کنند

به انهایی که گل عشق در وجودشان بارور است

و حتی به زمستان هم می شکفد!

به سجاده ای که همیشه عطر یاس از ان به مشام می رسد

و حتی به خودت قسم

به تویی که لحظه لحظه های زندگیم را معنا می کنی

تویی که

تصویرگر زیبایی های زندگیم هستی

گل همیشه بهار من!

به خودت قسم

دوستت دارم

به من اطمینان کن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

خالي از هر چه كه هست ميشم....
از زمين سرد خاكي تا نگاهي عاشقانه....
بغض شب توي گلو خيلي وقته كه نشسته ميدونم ....
با خودم ميگم تلخي اين زمونه رو ميسپرم بدست باد ....
چشمامو ميزارم روي هم , سياهي پشت چشممو با يه رنگ خوب پاك ميكنم...
يادمو ميدزدمو ميبرم به اوج خاطرات گرم تو ....
با دلم آخرين اسم تنهايي شبت رو فرياد ميزنم ....
دست سردم ميكشم تو خاطرات دلپذير تو ........
تا خيال ورت نداره فكر كني رفتي از سرم ....
شمعدوني كنار باغچه رو در ميارم .....
با يه بغل آرزوهاي داغ داغ ميكارمش تو خاك سبز دل تو ....
و از لحظه لحظه هاي خواندنم هراسي نخواهم داشت...
يكرنگي نگاهم و با خاطرات نگاه تو موزون ميكنم .....
يه ريتم ميسازم براي سكوت قصه مون ....
حالا چشممامو باز ميكنم به اميد بودنت ....
خالي از هر چه كه هست ...
هستي, نيستي, هستي ..... هستي .....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

اي كاش تو كوزه‌ گر بودي و من آن گِل كه درميان دست هاي مهربان تو جان مي‌ گيرد .

 

اي كاش تو باغبان بودي و من آن درخت كه با دستان با محبت تو هرس مي‌ شود .

 

اي كاش تو گُل بودي و من آن پروانه كه بر برگ ‌برگِ قشنگ مهربانيت مي ‌نشيند.

 

اي كاش تو آسمان بودي و من آن ستاره كه شب ها در دل آسمان دلت مي ‌درخشد .

 

اي كاش من همان شقايق بودم كه تو با نگاهت تحسينش مي‌كني .

 

اي کاش من همان رودخانه بودم كه تو دلتنگي ‌هايت را در آبش مي ‌شويي .

 

اي كاش من همان آينه بودم آويخته در اتاق ذهنت همان كه هرروز صبح نخستين

 

كسي است كه تصوير تورا به تو مي‌ نماياند .

 

اي كاش من همان نقطه بودم كه تو در تنهايي‌ات بدان مي ‌نگري .

 

يا همان ماه كه شبها محرم اسرار توست .

 

يا همان هوايي كه درونت را خالي و پُر مي‌كند ، از زندگي .

 

اي كاش من همان جنگل بودم ؛ كه تو در آن قدم مي ‌گذاري .

 

اي كاش ...

هرچه بودم ؛ اي كاش با تو بودم  .

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

برای تو می نویسم ....

 

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

 

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

 

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

 

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

 

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

 

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

 

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

 

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

 

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

 

برای تويی كه قلبت پـاك است...

 

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

 

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

 

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

 

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

 

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست
 که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......
يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...
يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت و

 خيالت هم آرامش بخشه...
هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم اون وقته که چشمم دنبال
چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم..

 دستام دنبال دست هاي
مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...هميشه ميموني...خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن
اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت
کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود ..

چشمامو آروم ميبندم ... مثل هميشه ... شايدم نه اين بار آروم تر از هميشه ... آره ... بازم فقط تويي که هستي ... بهم قول دادي که هر بار که چشمامو ميبندم بياي پيشم ... حالا يه نفس راحت ميکشم. سلام قشنکم ... ميدونستم که سر قولت ميموني. از دست من ناراحت نشو.امّا هنوز هر بار که ميخوام چشمامو ببندم ميترسم .. آره ميترسم .... اگه ديگه سر قولت نباشي من چيکار کنم؟ ... امّا وقتي با اين فکرا چشمامو ميبندم و بازم تو رو ميبينم دوباره عاشق لحظه لحظهُ خواستن تو ميشم ...گل قشنگم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

كوچولو كه بودم يادمه آرزوهام رو در گوش قاصدكها مي گفتم و اونارو فوت ميكردم..

بعد هم با ذوق نيگاي چرخيدن و رفتنشون به بالا می كردم..

حالا ميدونم كه قاصدكها آرزوهارو كجا مي بردن....

اما اين بار فقط يه آرزو دارم ....

ديگه قاصدك رو فوت نميكنم..

اين بار سرم پايينه و دستام رو به آسمون..

قاصدك حرفمو از شرم چشام خوند...از لرزش دستام...

شايد اين بار به حرمت پاكي و سادگي تو باز هم منو بخشيد....

برو قاصدك..............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي كشيدم…

انتظار قطره اي عاشق

 از باران كه از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود… باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سكوت آسمان را در هم شكسته بود…

خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!
دوست داشتم پرواز كنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا كنم… مي دانستم قطره هايي كه از آسمان مي ريزد اشكهاي آسمان است… اشكهايي كه هر قطره از آن خاطره اي بيش نبـودند

در روياهايم پروازكردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا كرد؟! قطره هايي كه هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!

… من به دنبال قطره اي بودم كه بر روي چشمانم بنشيند…
نه قطره اي كه عاشق دريا يا گل شود…و يا اينكه ناپديد شود!… من قطره عاشق را مي خواستم كه يك رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران  بود

 در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!…
باران كم كم داشت رد خود را گم مي كرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار كشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي كه آرزو داشتم به
چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…

طوفان سعي داشت
قطره را از چشمانم جدا كند و نگذارد به چشمانم بنشيند
اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان لحظه كه قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشك ريختن كرد…

 اشكهايم با آن قطره يكي شده بود…احساس كردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاك پاك بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي كه باران عشقم به من هديه داد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

امشب خواستنی است .

امشب ماندنی است .

امشب آواز عشق شنیدنی است .

امشب خواب نمی خواهم .

امشب طراوت رویا را در بیداری می بینم .

امشب لطافت بهاری نسیم را بر روی گونه هایم احساس میکنم.

امشب غرور سیاوش را با شور عشق بیدار میکنم .

امشب ستودنی است .

امشب ناز بوسه های عاشقانه ربودنی است .

امشب بهانه های کوچک غربت را به آشنایی عشق وا می نهم .

امشب به زیارت همه ی خوبی های دنیا میروم .

امشب در آغوش نسیم به رویا میروم . 

امشب ،..... 

امشب همه جز قامت رعنای تو هیچ است

رسوایی عالم به تمنای تو هیچ است

رویای شب و خاطره ی عهد گذشته

در عرصه ی نور رخ پیدای تو هیچ است

فرزانگی و برتری و مسند ِ شاهی

بی گرمی آغوش طربزای تو هیچ است

بخشند به من گر همه دنیا ، نپذیرم

زیبایی دنیا به تماشای تو هیچ است

بشکفتن باغ از نفس باد بهاری

پیش نفس ِ چون دم ِ عیسای تو هیچ است

هر سرو صنوبر و سپیدار ِ بلندی

در پیش شکوه و قد و بالای تو هیچ است

نرگس و همه حسن ِ دل آرای جمالش

در معرض ِ آن چشم فریبای تو هیچ است

امشب که کنار توام ، از جان نهراسم

افکندن سر در قدم و پای تو هیچ است

دانی که به یک لحظه کنار تو نشستن

صد خواب ِ شب و دیدن ِ رویای تو هیچ است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است."زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T