تبليغاتX
بيصدا مي شكنم

با توًام ای سهراب ،ای به پاکی چون آب...

یادته گفتی بِهم تا شقایق زندهَ ست زندگی باید کرد؟

 نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد ، دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد ؟

یادته گفتی بِهم اومدی سراغِ من نرم و آهسته بیا که مبادا تَرکی برداره، چینیِ نازکِ تنهاییِ تو،

 اومدم آهسته نرم تر از یک پرِ قو، خسته از دوریِ راه ، خسته و چشم به راه ،

یادته گفتی بِهم عاشقی یعنی دچار ؟ ...فکر کنم شدم دچار ،

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچارِ دریا باشه ، آره تنها باشه ، یارِ غمها باشه ،

 یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما تا به آوازِ شقایق که در آن زندانیست ، دلِ تنهاییِ تان تازه شود؟

دیگه حتی اون شقایق که اسیره قفسه سهراب ، سائلِ یک نفسه ،

 نیست که تازگی بره این دلِ تنهاییِ من ، پس کجاست اون قفسِ شقایقت ؟

منو با خودت ببر به قایقت ،

من به دنبالِ یه چیزِ بِهتری اَم سهراب ،تو خودت گفتی بِهم ، ... بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثهً عشق تَر است...!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم.

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو از بین گلهایی که در تنهاییم روییدند با حسرت جدا کردم

وتو در پاسخ عالیترین تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

این بود آخرین حرفت و رفتی

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب و ساکت نارنجی خورشید وا کردم

ولی رفتی نمی دانم چرا؟!شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا؟تا کی؟!

برای چه؟!

ولی رفتی........

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

و بعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنارپنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

و کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا از یادخواهی برد

و من با آنکه می دانم تو یاد مرا باعبور خود نخواهی برد

هنوزآشفته چشمان زیبای توام برگرد

برگرد و ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

پس از یک طوفان وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ آن بی وفایی ها بگو که در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

در امواج پاییزیترین ویرانی یک دل

میان بغض کوچکی از جنس یک ابر

نمی دانم چرا؟!

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی

باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

 اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!

گفتم اضطراب؟  از کجا فهميدی  ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟

 يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:

 عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است....

راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟   می خوانی مگر نه؟؟؟

   پس تو هم مانند من عاشقی.....

نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!!

 آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟  عشق سوگند خوردن دارد؟.......

نه.........مگر نه؟؟؟

  ديدی پس تو هم عاشقی مانند من.......

مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟  

آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟

پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟  

 دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟

نه ؟ ؟ ؟ آخر چرا؟ ؟ ؟

آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟

دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر

آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم  

 نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي من بي تو ميميرم

روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نميمانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

باور نمي كردم هر گز جدايي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

زندگی من
ای گل بهار من

آن زمان که غم زندگی من را از متلاشی میکند به تو می اندیشم

.به عظمت دریاها قسم

به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم.

ای زندگی من

گل من بگذار در آسمان عشق تو برواز کنم

بگذار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم

زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو

زندگی من امکان بذیر است

نگذار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند.

میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد

ولی این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت با یادت و عاشقت هستم.

برای تو

گوشه ای تنها در اتاقم می نشینم

جه غریب تنهایم

بر دفتر خاطراتم می نگرم

غربت تنهایم صد چندان می شود

هر گوشه ای را که می خوانم

بغض های نشکسته ام بیش تر می شود

بغض هایی که حکایت از توست

بغض های که گله مندند زبی وفایی

طبیب مرهمی برای بغض های نشکسته نداشت

روح وروان مرده ام را جان نداد

شکستن بغض هایم پایان انتظارم است

من انتظار می کشم

انتظار روزی که طلسم انتظارم را بشکنی

انتظار دگر بس است

زاین پس مرهمی برایم باش

اری مرهم جان مرده ام تو هستی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

من ز هجران سوزم و پروانه مي سوزد ز وصل

 

سوزش ما را ببين ، سوزش پروانه را

 

صبح بود كه از كلبه دلم رفتي و من براي لحظه اي

 

مات و مبهوت به تو نگريستم،

 

نميدونستم كه آهنگ، آهنگه جدايه.تو آماده رفتن بودي و من...    .

 

.يادت مياد وقتي ازت پرسيدم كجا؟تو حتي بدون اينكه نيم نگاهي

 

هم به من بندازي گفتي

 

كه ميخوام برم،بازم صدات كردم ولي اين بار بلندترورساتر ،

 

تو برگشتي و بهم خيره

 

شدي اما خيلي زود رفتي مثل يه خواب، مثل يه رويا محو شدي.

 

اما من موندم و خاطراتت، من موندم ودنيايي از غم وغصه،

 

تو رفته بودي بدون اينكه

 

حتي باهام خداحافظي كني.

 

آخه اين انصافه كه تو بري و منو تنها بذاري؛

 

اين انصافه كه بدون هيچ حرقي همه خاطرات و

 

همه لحظات خوب با هم بودنمون رو

 

فراموش كني؛

 

اين انصافه كه منو كه عمري همدمت بودم رو به خاطر يه دليل

 

پوچ رها كني؛

 

اين انصافه كه........

 

بياد بياور

 

روزي را كه با هم خوانديم ترانه ي خوشبختي را

 

روزي را كه تو گفتي دلم خانه ي توست و

 

عشق توست كه مرا زنده نگاه داشته است.

 

تو رفته ايي من نميدانم كه كجايي

 

ولي من هنوز در همان مكان كه روزي كلبه عشقمان بود منتظرم

 

منتظر، كه تو از راه برسي مثل گذشته

 

منتظرم بيا

 

بيا كه كلبه ام محتاج خنده هايت است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

از نسیم صبح پرسیدم خبری از تو
هیچ نگفت برایم جز دوری از تو
گفتم ای نسیم صبحگاهی گو به یار
تا کی این دل باید کشد این انتظار
بازگو ای نسیم با یار این حال ما
دیگر ندارد این دل تاب دوری ها
روزها می گذشت نمی آمد نسیم
تا که روزی چند بگذشت آمد نسیم
گفتمش از چه رو دیر آمدی
بهر من از یار دیر خبر آوردی
گفت با من که یار از تو بدتر است
گر تو نیک باشی او بهتر است
گفت عشق با انتظار معنا شود
گر شوی نزدیک من دل رسوا شود
دل شود رسوا نه از روی دروغ
بلکه از دوست داشتن های پر فروغ
انتظار شعله ور گردان کند
عشق تو بر معشوق بی پایان کند
هر زمان شد از انتظار
بیم هلاک از روزگار
آن زمان بر گونه ات یابی
قطره اشکی چون دُرِ دریایی
زین جهت این اشک ، اشک یار است
پس بدان این پایان انتظار است

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

پشت احساس عمیق دل من
شهری از جنس دل است
که اگر پا بگذاری آنجا
روی هر خشت و گلش نام خودت را بینی
و اگر منت خود را به سرم بگذاری قدمت روی نگاهم
بنشینی آنجا
دختری را تو ببینی که لباسش پر گلهای اقاقیست ، بنفشه ست ، یاس است
و به سویت آید با نگاهی که پر از احساس است
گوش کن زیر لبش زمزمه ای میخواند
که اگر تا مهتاب تو کنارم باشی
آسمان دل من تا به ابد آبی است
آه این قلب پراز خواهش من
از جدایی نگاه تو دگر عاصی است
تو بمان تا به سحر
نه سحر تا به ابد
عشق همین جا جاریست
این همه زیبایی و چراغانی شهر دل من
مال تو است
امشب این جا جشن است
و تمام گلها میرقصند
قاصدک جار زده
که تو این جا هستی
شاپرک آمد وگفت هدیه تان آماده ست
باز کن هستی من
تاب ندارم دیگر
و تو پوشال دلم را دیدی
ومیان گل نرگس تو کلیدی دیدی
ومن آرام در گوش تو رازش گفتم
وتو آرام نگاهم کردی
تو به من خندیدی
تو کلید دل من را به ته رود صفا انداختی
تو کنارم ماندی
نه به مهتاب و سحر
تو کنارم ماندی تا به ابد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

امروز خيلي دلم گرفته

بيشتر از هميشه نمي دونم شايد داره نفساي آخرو مي كشه

اي دل بي چاره تو هم خودتو گرفتار من كردي چرا؟؟؟

چرا كسي حرف دلمو نشنيد...

اي خدا فكر كنم تو هم صداي اونو نشنيدي

نمي دونم شايد شنيدي و مثل بعضي ها اعتناي نكردي

افسوس كه ديگه فرصتي نمونده...

و اين دل تو اوج بي كسي داره مي ميره...

افسوس

شايد يه وقتي احتياج به كسي داشت ولي امروز بيشتر از هميشه ميفهمم كه بايد تنها باشه

تا اين نفساي آخرو با تنهايي به سر برسونه...

اي خدا

من و دلم تنهاي تنها هم نبوديم ...

يه همسفر داشتيم كه هيچ وقت ما رو تنها نمي ذاشت و هميشه تو بد ترين لحظه ها و دردها همراهمون بود

و اون سنگ صبوري براي دلم كه حر فا شو بشنوه و يار مهربوني براي من بودو اون كسي نبود جز تنهايي ولي امروز تنهايي هم ما رو تنها گذاشت وديگه تنهاي تنهام...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود

                                                   تو در كنار من بشيني؟محال بود

هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود

                                                    چشمان مهربان تو پاك و زلال بود

پائيز بود و كوچهاي تك مسافر

                                                     با تو چقدر كوچه ي ما بي مثال بود

نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو

                                                     پرواز چشمهاي تو محتاج بال بود

سيب درخت بي ثمرآرزوي من

                                                    يك عمر مانده بود ولي كال كال بود

گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت

                                                     گفت مجال نيست و ليكن مجال بود

چيزي شبيه جام بلور دلي غريب

                                                      حالا شكست واي صداي وصال بود

شب رفت و ماه گم شدو خوابم حرام شد

                                                       اما نه با خيال تو بودم حلال بود

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دلم تنگه برای ان چشم هايی که شبی از غم من برای من اشک ريخت... اری ... دلم تنگه...دل تنگ ان دلی که سنگ صبور اين دل تنها و بی کس بود ... دلتنگ ان لب هايی که شبی برايم نوای عاشقانه سر داد دلتنگ ان دستانی که شبی حال و هوای عاشقانه در دلم انداخت ...دلتنگ ان شانه هايی که تکيه گاه يک دل تنها و بی کس بود ... اری دلم تنگ است دلم تنگ است برای تو ای سنگ صبور تنهايی و بی کسی هايم...دلم تنگ است برای ان نگاه های عاشقانه ی تو دلتنگ ان نوازش های ديوانه وار تو ... اری دلم تنگ است ...دلم تنگ است ای يار ...ای مونس دل تنها...بيا که مريم دلتنگ توست ... در انتظار توست ...بيا که مريم تنهاست...زمانی گفتی تو تنها نيستی ...من با توام هميشه ... هر کجا...هر دقيقه...حتی ثانيه ها...پس کجايی ... چرا تو را حس نميکنم...چرا تو را در ثانيه های زندگيم پيدا نميکنم ... چرا ... چرا ...تو را در اين زندگی پوچ و بی معنا پيدا نميکنم ... تو رفته ای ... اری تو رفته ای ... رفته ای که در اين زندگی پوچ و بی معنا محو شده ای...ديگر پيدا نيستی...تو مرا تنها گذاشتی...پس چه شد ان حرفها خوب من ...تو هم رفتی و مرا با رفتنت نابود کردی ... تو هم مثل اين دنيای به ظاهر زيبا مرا در خود شکستی... تو هم مثل دنيا از دست رفتی... اری ای خوب من ... تو هم مثل دنيا زودگذر و بی معنايی.................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

ساده مي گويمت اي سرّ غزل

كه دلم در پي همراهي با تو خفته ست

دل من سادگي روح تو را مي فهمد

و خلوص نفست را كه شبي

هديه داديش به من

لب من با نفست همراز است

تو درون تنمي

و وجودت هر دم

در دلم بارقه اي مي سازد

و به مانند سمندي سركش

به غزل خانه قلب و دلكم مي تازد

در وجودم همه ثانيه ها

علم سبز حضور تو به پاست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

پاهای پیاده ام دیگر نای رفتن ندارد

لبهای خشکیده ام در انتظار قطره ای آب است

نمی دانم چه قدر پیموده ام اما دیگر نمی توانم

در راه رسیدن به تو چیزی از وجودم باقی نمانده

دیگر نمی توانم

نگاه کن

مدتهاست که برای یافتنت خود را اسیر بیابان ها می کنم

اما نه رد پایی از توست که من خود را به ان دلخوش کنم

نه حتی سایه ای از عبورت

دیگر نمی توانم

پس کی بازمیگردی ؟

دلتنگی دیگر با من عجین شده است

باز گرد

باز هم با تمام وجود فریاد می زنم شاید به طرف صدایم بر گشتی

که ای بهترینم دلتنگت شده ام...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

طرح چشمانت زمین محبت بود و من قانون جاذبه ات را وقتی سیب سرخ دلم افتاد فهمیدم یک اسفند که برای دقایقی وسوسه ی دیگر دوست نداشتنت آزارم داد و دوباره گول آنچه بر عکسش دیده بودم خوردم و اسمت را نوشتم با دیوانگی . چه فکر کردی؟ خیال کردی هر طفلک بازیگوشی که به بهانه ی دانستن بسیار به زنجیر و تخت ببندنش دیوانه است؟

نه بی وفای من، دیوانه ی واقعی منم که عزیزم ترا به آدم قطعا از جنس من آن سوی خط نشنیده می گیرم و با هنرپیشگی ناشیانه خودم را برای دو هزار و سومین بار فریب می دهم که مبادا به عشقت که سالهاست لای حریری از ناز در شمالی ترین برفی ِ دل ِ پر از غروبم خواب تابستانی و زمستانی را سپری می کند بر بخورد

شکر که غریبه ها امشبت را ندیدند خبر آن را لای پیغام چهل کلاغ نپیچید و تحویل ندهند خوب شد نا آشنایی نبود تا بی اعتنایی تو را سوژه ی اختلاف آینده های دورمان کند . چقدر خوب که باز هم فقط به خاطر داشتن خاصیت جنون از نوع مبتلایی به عشق تو به رویت نیاوردم که کجای این زمین ایستاده ای؟

چقدر خوب که تو یا بلد نیستی یا می خواهی بلد نباشی که خودت نیستی و چقدر بد که اشنایی بیشتر نبود تا دلش امشب به حال بی کسی بسوزد که تو دلش را سوزاندی، زیبا عزیزم نشانی آن دختر همنام هیچ به دردم نخورد تو رانمی دانم آن پیامی که که غرق در لذت رسیدنش بودی با آن شماره کذایی اش گره از هیچ کار تو باز نکرد و تنها تکه غم دیگری را به آلبوم ناخوشایند با تو بودنم افزود . مهم نیست مرا که می شناسی؟ از همان حرفهاست ، این نیز بگزرد . زیبا، اسفند طفلک دود شده ی خدائیست اما انصاف می دهم خوب دودش را به چشمم فرستادی تا تمام شود . ترا با همه آنایی که اگر خودشان هم نباشند نامشان تنهایت نمی گذاردد تنها می گذارم تو بمان و دیگران، نه زیبا، نمی دانم این چه دردیست نمی شود دوستت نداشت، تمامش می کنم همه چیز را به جز عشق.

دعا کن یک روز بر عکس این را بنویسم آن وقت خوشبختم. یقین دارم روزی این جمله را خواهم نوشت که تو در عطش ننوشتنش می سوزی .

به عهد یا به سهو مرا از پله های هزار براب بلندتر از آن پرتاب کرده بودی یا آنکه صدای سقوطی بشنوی شاید هم شنیدی و به رویت نیاوردی راستش نمی دانم بد است یا خوب، اما من عین تو نیستم نمی شود به رویت نیاورم اما بنویسم نمی دانم این چه حکمتی است که هر سال نزدیکی های تولدت دلیل و بهانه های رنگارنگ از زیر سنگ هم که شده فراهم می کنی تا نیایم . نمی دانم این چه رازی ست که در روز تولدت نباید دیدن و آمدنی در کار باشد . مهم نیست ، درست است که در این چند بار باور نکردم و وانمود کردم که باور کرده ام. اما من تمام آنچه که فکرش را نمی کنی بدانم، می دانم. بازی تقدیر گردشی ست نوبت من هم می رسد ، همیشه بازی شما و امثال شما نمی رسد اینکه راز این نیامدن چیست عجیب است و صبر و تحمل و سکوت من عجیب تر او کیست که می تواند تولد تو را از من قشنگ تر جشن بگیرد هیچ کس، یقین دارم هر کس خلاف این فکر کند گمراه است. همین می خواستم فکر نکنی هر کس چیزی نمی گوید معنایش این نیست نمی داند . به قول بعضی ها نگفتن دلیل بر نبودن نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

خلوتم را نشكن


شايد اين خلوت من كوچ كند


به شب پروانه


به صداي نفس شهنامه


به طلوع اخرين افسانه

 
و غروبي كه در ان


نقش ديوانگي يك عاشق


بر سر ديواري پيدا شد

.
خلوتم را نشكن


خلوتم بس دور است


ز هواي دل معشوق سهند


خلوتم راه درازي ست ميان من و تو


خلوتم مرواريد است به دست صياد


خلوتم تير وكماني ست به دست ارش


خلوتم راه رسيدن به خداست


خلوتم را نشكن...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T