تبليغاتX
بيصدا مي شكنم

تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی و من یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفـانی

به یـاد چـشمهای تـو تفال می زنم امشب ببینم می روی آخـر از ایـنـجـا یـا کـه می مانی

تـــو را جان هـمانی که جدایت کرد از چشمم هـمـین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی

عجب  روز  قشنگی  بود  روز آشناییمان  چه  شد  حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی

همه  بردند  از خاطر مرا من ماندم و چشمت تو هم رفتی و یادت رفت نام من به آسانی

چه  زود  از یاد بردی آن قرار روز اول را  همان که قول  دادی این پریشان را نرنجانی

اگر چه رفته ای و بار دیگر بر نمی گردی ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میـدانی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

شب مثل هميشه خاموش و آرام است. همه جا را خاموشي فرا گرفته به جزء روح من كه در آن طوفاني عظيم مي بينم، مي خواهم دائما بگويم و بنويسم. اصلا دلم نمي خواهد بخوابم. مي خواهم ديده بر هم گذارم و ساعتهاي دراز به رويا فرو روم. بارالهي دلم چنان گرفته شده و فشرده شده كه گويي هر آن مي خواهد پاره شود. اضطرابي مرموز روحم را آزار مي دهد. نمي دانم چرا نمي توانم آرام بگيرم؟ چرا هر صدايي قلبم را تكان مي دهد ؟ چرا سراپايم مي لرزد؟ چرا غوغاي دل من هر لحظه شديدتر مي شود؟

مي خواهم با اراده استوار مقاصد و مطالبم رابرملاء نمايم ولي افسوس كه توان گفتن چنين كلماتي را در خود نمي بينم، نمي توانم تصميم بگيرم. تاكنون خود را اينقدر ضعف و زبون نديده بودم 

من ياد گرفتم وقتي دلتنگم خودم رو با روياهام سرگرم كنم!

من ياد گرفتم چه جوري وقتي اشكم داره مياد پايين خودم با دست پاكش كنم!

من ياد گرفتم چه جوري مهر سكوت به لبم بزنم وقتي توي دلم دنياي حرفه!

من ياد گرفتم چه جوري وقتي كه دلم از هر وقتي بيشتر ميگيره فقط به تو فكر كنم!

من ياد گرفتم وقتي كه تو نيستي چطوري خودم رو با يادت آروم كنم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

و در بین سکوت حزن الود شب

نگاهم به اون قابی است که لحظه گذران نگاهت رابرایم ثبت کرده

می دانی چه فکر ها داشتیم..

تو گفتی:برام پل می زنی به آسمون و اونجا یک خانه از جنس دلمون می سازیم

و روی سقف خونمون یک رنگین کمان می بافی که به قلب هر دوتامون راه داشته باشه

و می گفتی که فردا را با دست های خودت می سازی برام...

اما  نموندی ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

و در بین سکوت حزن الود شب

نگاهم به اون قابی است که لحظه گذران نگاهت رابرایم ثبت کرده

می دانی چه فکر ها داشتیم..

تو گفتی:برام پل می زنی به آسمون و اونجا یک خانه از جنس دلمون می سازیم

و روی سقف خونمون یک رنگین کمان می بافی که به قلب هر دوتامون راه داشته باشه

و می گفتی که فردا را با دست های خودت می سازی برام...

اما  نموندی ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

یه شب تو خلوته دلم ، یه سر زدم به آسمون
تو اونجا بودی و بمن ، گفتی نرو پیشم بمون
اونو شب دلم پیشه تو موند ، پیله درداشو شکوند
یادمه که شب تا سحر ، ماه واسمون قصه می خوند
قصه دل دادنه گل ، قصه عشق و عاشقی
قصه مرگ شاپرک ، واسه یه شاخه رازقی
یادته ماه چه ساده بود ، قشنگ و بی ریا و پاک
یادمه بذر عشقمون ، همونجا افتاد روی خاک
دل تو گوشم یواشکی ، گفت نذارم سحر بشه
قرار شد اون شب دله تو ، تمومه حرفاشو بگه
درسته اون شب سر اومد ، صب شد و آفتاب در اومد
دلم گرفت به قلبه تو ، از ابرا پائین نیومد
دلمو دادم دست دلت ، هیچ جا اونو جا نذاری
یادت باشه واسه دلم ، شریک و همتا نیاری ...  

وقتی در را بستی...دل من باهاش شکستی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T