تبليغاتX
بيصدا مي شكنم

خيالِ با تو بودن بی قرارم می کند هرشب

و با تو بودن اَم شب زنده دارم می کند هرشب

تو گفتی بر نمی گردی - اگرچه
در کنارِ من

اميدِ ديدن اَت چشم انتظارم می کند هرشب

غروبِ رفتن اَت ناباورانه اتفاق افتاد

طلوعِ يادِ تو اميدوارم می کند هرشب

من آن پاييزِ حزن انگيزم اما مطمئن هستم

حضورِ سبزِ احساست بهارم می کند هرشب

از آن ابری ترين بغض ام که روزی با تو می بارم

ولی عريانیِ شب شرمسارم می کند هرشب

و حالا اين منم با يِک بغل احساسِ تنهايی

سکوتِ سايه هايت داغدارم می کند هرشب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن ؛ چون کسی هست که تو را عاشقانه می نگرد . و منتظر توست .اشک هایت را پاک می کند و دست هایت را صمیمانه می فشارد . تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت نه به خاطر منافع خودش .این را به یاد داشته باش .

هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن و این را به یاد داشته باش در آن لحظه حتی ستاره ها هم با تو حرف می زنند .

باور کن که با او هرگز تنها نیستی ، هرگز.

فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی چون وجود کسی را احساس می کنی که اگر ادعای دوستی می کند اگر می گوید یا علی تا آخربا توست . اگر اصرار می کند بیا به من تکیه کن این طور نیست که تا تکیه دهی تمام وجودت بسوزد، چون به جای شانه های محکمش نوک تیز خنجری را احساس نمی کنی که برای زخمی کردن تو گذاشته باشد . پس تا دیر نشده بیا نگذار بیش از این زخمی شوی .

 بیا با هم به آسمان بنگریم که هیچ جایی به پاکی آسمان نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

من در غار تنهایی خویش مسکن گزیده ام

مدت زمان اقامتم هیچ معلوم نیست.شاید تا وقتی که تو بیایی ... و آنجا،غار باشد ،اما غار تنهایی...نه!

من در این غار تنهایی نشسته ام و به ریش همه ی مردم میخندم! به گردش این چرخ لعنتی...روزگار را میگویم...من به ریش همه میخندم!

در غار نشسته ام،بهار می شود،درختان شکوفه میزنند...تابستان از راه میرسد و من باز هم متولد میشوم...پائیز می آید و برگی نیست که بی اراده ی " او " بر زمین افتد...زمستان...اما...زمستان است و برف و برف و برف...!

من در غار تنهایی هستم،از اوج می نگرم،از نوک یک کوه بلند،به تکاپوی انسانها و گردش دوران می اندیشم،به دغدغه ی بودن و نبودن...به راستی...من می اندیشم؟!!

به این جهان نیامده ام که بنشینم و در بحر اندیشه فرو روم.نیامده ام خود را با باریک بینی های بیهوده گیج کنم...می دانم...گره ی کار به دست خودم باز خواهد شد...این راز سر به مهر در گردش روز ها و شب ها نمایان خواهد شد...زیبایی راز زندگی من در همین است. پناه آورده ام به غار تنهایی ام تا از اوج نظاره گر گردش روز ها و شب ها باشم!

مدتی است در غار تنهایی ام هستم،من را پیش از این باید در میان رفت و آمدهای زندگی تجاری دیده باشی.یادت هست؟!! من گنگ و من خسته،من پر از نگرانی و ترس، من خالی از امید. من به غار تنهایی ام پناه آورده ام،مرا به یاد آور گاهی...همان من گنگم هنوز!

گفتید و گفتم...ساکت شدید و ساکت شدم گاهی...نشانم دادی آنچه باید می دیدم...نشانه هایی که اعتقاد می طلبیدند و من اعتماد نکردم،پرسیدی و سکوت کردم... و حتی گاهی انکار!

من سعی کردم زندگی کنم...فقط سعی کردم!

راستی در این دنیای خالی به دنبال چه میگردی؟!! خوشبختی که نویدش را داده اند...شاید؟!! هان؟!! می دانم به شادی بخش های کوچکی هم رسیده ای،دلخوشکنک ها...! شیرین بودند،می دانم... اصیل نبودند،می دانی؟!!

من هم همراه تو ساکت بودم و تن دادم به این شیرینی ها...سر فرو بردم در روز مرگی تا گله ای در کار نباشد.

من سکوت کردم اما سوال ها داشتم که هرگز پرسیده نشد...چرا؟!!

مبهوت ماندم و همچنان گنگ...

به غار تنهایی ام پناه آورده ام...

به " افسانه ی آه " می اندیشم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

قطره دلش دريا مي خواست.خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا مي گفت از قطره تا دريا راهي است طولاني.راهي از رنج و عشق و صبوري.هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كردو گذشت.قطره پشت سر گذاشت.قطره ايستادو منجمد شد.روان شد و راه افتاد.قطره از دست داد و به آمان رفت و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.تا روزي كه خدا گفت امروز روز توست.روز دريا شدن.خداوند قطره را به دريابه دريا رساند.قطره طعم دريا را چشيد.طعم دريا شدن را.اما....

روزي قطره به خدا گفت :از دريا بزرگتر آري از دريا بزرگتر هم هست؟

خداوند فرمود :هست.

قطره گفت :پس من آن را مي خواهم.بزرگتر را .بي نهايت را.

خدا وند قطره را برداشت. در قلب آدم قرار دادو گفت:اينجا بي نهايت است..

آدم عاشق بود .به دنبال كلمه اي مي گشت تا عشقش را روي آن بريزد.اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت.آدم همه عشق را توي يك قطره ريخت.قطره از قلب عاشق عبور كردو و قتي از چشم عاشق چكيدخداوند گفت:

حالا تو بي نهايتي, چون عكس من در اشك چشم عاشق است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز. و دويدن که آموختي پرواز را،راه رفتن بياموز،  زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود و سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي کنددويدن بياموز ، چون هر چيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زودباشي، دير.و پرواز را ياد بگير نه براي اينکه از زمين جدا باشي، براي آن که به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شويمن راه رفتن را از يک سنگ آموختم ، دويدن را از يک کرم خاکي و پرواز را از يک درخت. بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمي شناختند! پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند که دويدن را از ياد برده بودندپرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشي سپرده بودند اما سنگي که درد سکون را کشيده بود، رفتن را مي شناخت و کرمي که در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد و درختي که پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت. وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز. و دويدن که آموختي ، پرواز را . راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري . دويدن بياموز زيرا چه بهتراز خودت تا خدا بدوي . و پرواز را يادبگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

من در آسمان تنهاییم ستاره ها داشتم

ماه آسمان من مهربان بود

ستاره ها گرداگردش حلقه می زدند

و او برایشان ازمحبت،از امید می سرود

همه غرق شادی و صداقت

دست در دست هم

یکصدا و یکرنگ

ساز زندگی را می نواختند

شبی غریبه هایی از دیار ظلمت

خلوتشان بر هم زدند

ماه مرا چیدند

ستاره هایم درو کردند

بردند ماه و ستاره هایم

بردند

کجا؟!

نمی دانم!

پشت تکه ابری که یادگار رفتنت بود

ستاره عشق تو را پنهان کردم

حال تو تنها ستاره آسمان تنهاییم هستی

تنها ستاره ام !

از تو با هیچ کس نگفته ام

مبادا بشنوند و برای بردنت بیایند

نمی خواهم شبهایم روشن کنی

مبادا برق چشمانت ببینند

من این آسمان تاریک را برای داشتنت دوست دارم

روشنایی برای من خاطره ای بیش نیست

من در این ظلمت با خاموشی سر میکنم

تا ابد پنهانت میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری


خواستم بگويم " اندك شماري از اين انسان ها ، رهگذراني هستند خسته ، خسته از دل دادگي هاي از ياد رفته و يا خسته تر از يك بارگي هاي اين زمانه ، كه هر لحظه اند به دنبال كسي كه بتواند بادبادك هاي احساسشان را به پرواز وا دارد و چه شوقي ژرف تر از اين كه تن و جان خسته ات را ، آن كس ، ‌به اوج آسمانِ نزديك ،‌ آبي تر كند " ،‌ همين .

يادم باشد كه چگونه ، ديگر نديدنت را انتظار مي كشيدم !

يادم باشد كه باز به يادت ، آن منگنه هاي احساس را با طرزي ناشيانه به قلبي كوچك بدل سازم و حريصانه به نرمي روي كاغذكي بچسبانم .

يادم باشد همواره آن پروانه خشك شده از لبريز خواهش را به پرواز شوق ديدار تو نزديك كنم .

يادم باشد خاطره هاي هر لحظه اي مان را به گوشه اي دنج نيندازم تا با غبار سنگ دل عادت ، از يادم برود .

يادم باشد كه بگذارم در گوشه اي از قلبم ، ماندگاريت را براي هميشه فرياد كني .

يادم باشد بي تو مهتابِ مشيري را به يادت هر شب مشق كنم و محكمتر بنويسم بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم را .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T