
مولا جان !
این روزها چشم ها همه دل می شود و دل ها نم نم و آرام آرام
می چکد و ذوب می کند این دل هزار پاره چاک چاک را ...
این روزها یاد جفاکاری مرد م ناسپاس کوفه ،
خیمه روح را به آتش می کشد ...
مگر آدم تا این اندازه حیوان خو و درنده صفت می شود ؟!!
و تاریخ کم به خاطر ندارد سبعیت این حیوانات دوپای شکم
چران دنیا گرا را ،
و راستی اگر آقا امام حسین ( ع )
باری دیگر حماسه خود را بخواهند تکرار کنند
ما شیعیان علی در کجای تاریخ عاشورا قرار خواهیم گرفت ؟
دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند
و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد مي آيد و در حقيقت
در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند
و پس از «آشنا شدن» است که خودماني مي شوند
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند
و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در«دوست» مي بيند و مي يابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن «همزباني در سرزمين بيگانه يافتن» است
آري باشي و زندگي کني ...
که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز
خود را تا سطح بلندترين قله عشقهاي بلند پائين نخواهم آورد.

اين عشق چيست ؟
برقيكه خرمن وجود انسان را آتش میزند . نيرويي كه ارابه روح آدم رابه حركت درمی آورد ، جرقه اي كه از كانون عظيم آسمانها در قلب انسانهافرودمی آید، گوي آتشيني كه عاشقرا به منزلگه معشوق هدايت می کند ، صاعقه اي كه تار و پود آدمی را درهم می آمیزد، نوريكه صحنه تاريك زندگي را روشني می بخشيد ، گرمايي كه همچون خورشید بر سردابه حيات انسان حرارت می بخشيد ، شعله خاموش ناپذيري كه دو قلب عاشق را در هم می آمیزد و از آن بجز يك روح عاشق بيرون نمی آید.
عشق فقط آسمانیست حیفه که زمینیش کنی!
فرشته ها که بوسه اش دادند، نمازش را که خواند، آمد و چشم دوخت به يکرنگيهاي دور دريا و آسمان تا طلوع را تماشا کند.
---دريا با سخاوت و صداقت تمام خورشيد را باز به آسمان قرض داد.
آسمان گرفته و نگرفته او را در گرفتگي ابرهاي خود گم کرد. همين تبادل سرسري و معصومانهء نور بس بود. عاشق شد دوباره. حالا ميخواهد عاشقانه بنويسد پسرک نابلد.
---بگذريم.
گذشت مثل هميشه. و باز بعد از سه نقطه هاي مدام و مداوم گوشهء دفتر شرجي اش نوشت:
......بگذريم.
خورشيد قشنگ از بازي کودکانهء دريا و آسمان خنده اش ميگيرد.
اما چه کند که کارش چيز ديگريست.
لااقل دل شکستن نيست.
شايد... بردن.
خورشيد خانوم روزهاي ابري و گرفتهء دلم که هم هستي هم ....
آن يکي دو روزي که با ما بودي
و روز و روزگارمان نور داشت و حالمان بهتر بود.
حالمان بهتر بود.
(همين.تمام.هيچ ديوانه ايي با اين پريشان نوشته ها صبح نميکند.پاييز نميکند.)
من اما فکر ميکنم
از اين آفتابي تر هم ميشود.
ميشود؟