تبليغاتX
بيصدا مي شكنم

>> مرد قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى  انداخت و گفت:

خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى
 
محبوب 
من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
اى خداى كريم ! از تو مى خواهم
 
جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم   
!!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه:
اى بنده ى من! من ترا بخاطر
 
وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد كف اقيانوس آرام را 
آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدرآهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
را مى توانم انجام بدهم ، اما ........ آيا نمى توانى آرزوى
 
ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ،
 
آنگاه گفت :

اي خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود  به من بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :

اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى  باشد يا چهار باندى ؟!! <<

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

مدت زيادي از ازدواجشون ميگذشت و طبق معمول ، زندگي فراز و نشيبهاي خاص خودش رو داشت. يك روز زن كه از ساعات زياد كاري شوهرش عصباني بود و همه چيز و از هم پاشيده مي ديد ، زبون به شكايت بازكرد و باعث نااميدي شوهرش شد.

مرد بعداز يك هفته سكوت همسرش، با كاغذ و قلمي كه توي دستش بود به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هراون چيزي كه باعث آزارشون مي شه رو بنويسند و در مورد اون باهم بحث و تبادل نظر كنند.

زن كه گله هاي بسياري داشت بدون اينكه سرخودش رو بلند كنه ، شروع كرد به نوشتن، مرد هم بعداز نگاهي عميق و طولاني به همسرش ، نوشتن رو آغاز كرد.

يك ربع بعد با نگاهي به همديگه كاغذها رو  رد و بدل كردند.

مرد به زن عصباني و كاغذ لبريز از شكايتش خيره موند، اما زن با ديدن كاغذ شوهرش، خجالت زده شد و به سرعت كاغذ خودش رو از دست شوهرش گرفت و پاره كرد . شوهرش در هر دو صفحه اين جمله رو تكرار كرده بود : " دوست دارم عزيزم "       

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T