تبليغاتX
بيصدا مي شكنم

امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.

      پیراهن غصه هایم را به تن می کنم

      و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند

      و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

     شاعر می شوم

     به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم

      و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.

     شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم

      و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند

     و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.

     از تمام غصه هایی که  پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند

     درمی یابم که شاعران بی قرارند.

      بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی

      که  دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.

     شاعران تنهایند.

      این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم

      از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.

     پس من هم شاعر بودم.

      از همان روزی که  خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.

      از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک  گشتی

و همه اینها یک بهانه دارد

    بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 
  به قلم: شمیم  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T